اينجا سئول نيست يانگومي ميگن يه جوري زندونه
اينجا هوا نيست يانگومي ميگن كه اونم گرونه ...
اينجه ميون قصر ما ، بانو هني نيست به خدا
شكنجه گاه آجريه سيمانيه ، از چوب و سنگ نيست به خدا
مرداي ما ، داد زدن : آي .. بنزين آخه حق ماهاست
پرتشون كردن شكنجه گاه ، حكم اعدام حق ماهاست ؟
يانگوم ما ، مظهر ما ، بروجردي
دو حكم اعدام ميدنش اين شده زندگي ؟
بند 209 ما ، شكنجه ميده يانگوم ها ...
تو راه تبعيدي هامون ، جون ميكنن بانو هنا ...
اينجا همه چويي شدن
بهتر بگم ، چويي بودن ...
مين جانگوها مردن حالا
زندوني ان تو دخمه ها ...
عشق مرده ، مرده زندگي
مرده هواي عاشقي ...
18 بهار نگذشت هنوز از زندگيم ،
مجبور شدم داد بزنم از آزاديم
ماها هم آخه آدميم ، بندگي درده برامون
سخته ترس از اينكه يه وقت ، دستگير بشن عزيزامون ...
اينجا ميون كوچه ها ، مي دزدن همه ي يانگرو ها
به اونا هم رحم ندارن ، مثل سعيد امامي ها ...
اينجا نمي شه حرفي زد ، حتي ميون دانشگاه
خيلي دووم كه بياري ، ميندازنت شكنجه گاه
با زور و درد ، مجبور ميشي داد بزني كه مجرمي
داد ميزني ، ولم كنين آي آدما جرم منه ، اين زندگي
اعترافو ضبط ميكنن
به اعدام محكوم ميكنن ...
اينجا گروني فرياده ...
پانسول چويي هم آزاده ...
تو اقتصاد قصر ما ، پانسول جويي فرمانرواست ...
تهمت بچه هاي ما ، اين روزا خيلي نارواست ...
يانگوم هامون با سختي و ترس درس ميخونن ميون قصر
آخرش چي ؟ ننگ خيانت تو پيشوني ها ميشه ثبت ...
نجابت پزشكامون دود هوا شد خانومي
استادا مون نمره مي دن ، با پول و كشك آي يانگومي ...
ستاره ي قصه ي ما ، 18 تيره رسيده باز ...
مي خوايم كه دست بديم به هم ويرون كنيم غصه ها ...
بسه ديگه ، چويي بايد پرت شه ميون صخره ها
بسه ديگه ، مين جانگوها دوباره شن ، عزيز ِ ما ...
ايران ما ، آزاد ميشيم دوباره ما ...
ايران ما ، زنده ميشي ، زيبا ترين نشان ِما ...
الهه
در سوگ آرزو نشسته ام ، در سوگ اميدهايم ... شايد هم در سوگ خيالات بيهوده ام ! نمي دانم كدام را باور كنم ، نمي دانم چگونه باور كنم ؟ چگونه مي توان باور كرد ؟ اشكهايت را يا رفتنت ؟ ، پركشيدنت را ، دل بريدنت را ؟ دم به دم ميبري هر دم ميشكنم و باورم نيست اين تويي كه مرا ميشكني ! نه باورم نيست ، شاپرك اين تويي آري تويي به خدا سوگند اين تويي ... ميبيني ؟ ميشنوي ؟ حتي به تو شكايت نبردم . نمي دانم ، اين ديگر چيست ؟ دوستت دارم يا ديوانگي ست ؟! ندانستم چه بگويم كه نشاني از دردم بدهد ... پس خاموش نشستم تا بادي كه مرا به آن سپردي مرا از تو دور كند دور ... افسوس هرگر ندانستم قاصدكي هستم درون دستان مهربانت ... ميروم ميروم هر كجا مرا ببرد سرنوشت ميروم... نسيم آرام تو كه مرا به ان سپردي ، طوفاني بود كه بر تن آرزوهايم فرودآمد ، غباري بود كه بر احساسم باريد ... زخمي بود كه بر جگر نشست ، و دردي بود كه دلم را شكست ... باشد ميروم ، با پرستوهاي عاشق ميروم . سرنوشت پرستوها سفر است سفري دور... سفري دراز ... ميروم كه گويي دگر سخني نمانده بين تو و احساس من ...
ا####الهه####
ثانيه ها مي گذرند و مرا در گردباد لحظات فرو مي نشانند . ديروز خواستم غبار از چشمهايم بزدايم نمي دانم چه شد ... امروز هم مي خواهم ولي ... شايد خواستن بيهوده من به فردا هم بكشد !!! گويي مرا درون گويي شيشه اي فروفرستاده اند و بيرون مه است و مه و مي گويند اين است خانه ي تو ! سر به زير مي افكنم و در دل مي گويم اما ... . اما هيچ نمي گويم ، مرا ياراي سخني نيـــست ... راستي دگر ياراي سخني نيست ؟ آه آري نيست ... اگر اين است زندگي كه اين است ، وگر نيست ، چه سود ! مرا ياراي رفتن زين قفس نيست !! عالم دل آزادي ست ، نه زندانباني دارد نه زنداني ! هيچ محدودي نيست كه به پاي او قفل زند ليك ، دلم زندان غصه هاست كليدش دست من نيست ، اگر هم مرد زندانبان بخواهد ، دگر از بهر پروازش نفس نيست !
از فضایی سرد می گویم سخن بشنو از درد می گویم سخن
سایه نامرد دنبال من است کاروانی درد دنبال من است
بخت من با شب تفاهم کرده است سایه ام خورشد را گم کرده است
درد هایم را خیالی گفته اند صحتم را احتمالی گفته اند
هیچ کس محو بهشت من نشد آشنا با سرنوشت من نشد
ابرها طرح شکستم ریختند آب سردی روی دستم ریختند ...
( گرچه متن از خودمه شعر از من نيست )
الـ*ـهـ*ـه
*
*
*
گفت:چی داری بهم بدی؟
گفتم: یه دل،رنگ خون
گفت: توش چیه؟
گفتم: سه قطره خون
گفت: مال کیه؟
گفتم: یکی ش مال توِ
یکی ش ما خودمه
یکی شم مال اونه
گفت: اون کیه؟
گفتم: نمیدونم!!!
گفت: یکی واسه من کمه
گفتم: باشه من هیچ چی نمی خوام
سهم منم مال تو
حالا راضی شدی؟
بهم نگاه کرد و هیچ چی نگفت
صبح که از خواب پا شدم، دیدم رو پیرهنم لکه است
خواستم پاكش كنم، دیدم،لکه نیست
خونه...،
اونم: سه قطره خون
اين روزا خيلي دلم ميگيره ....
انگار يه گم كرده دارم ...
انگار يه نفرو از دست دادم ..
اين روزا هيچي آرومم نمي كنه نه حرف زدن نه اشك ريختن نه خلوت كردن نه چت كردن
نه حتي داداش و آبجيم ...
اين روزا سپيده ندارن اين روزا خورشيدي نيست ...
اين روزا فكر مي كنم ديگه دلم وا نميشه ...
چه كسي دلش مثل من تنها ميشه ؟
چشاي كي مثل من غمبار ميشه ؟
هيچكي نمي تونه بفهمه چي مي گم آخه درد اونا با من يكي نيست.
كي مي فهمه شكست يعني چي ؟
كي مي فهمه شكستن يعني چه ....
ديگه وقتي ميشينم كنار پنجره صورتمو مي چسبونم به شيشه ، شيشه خيس ميشه ...
چي ميشد همه ي شيشه ها خيس شن قول مي دادم اينقدر گريه كنم جاي همه ي بارون خدا اما شيشه ها شسته بشن همه ي دلاي شيشه اي ...
كجاست يه دل شيشه اي ...
خيلي تنهام دل شيشه اي ها خوابيدين ؟ ...
الهه
باور نمي كنم من سهم شبامون درده
باور نمي كنم من اين خندمون سرده
اي تو آشنا
اي هم صدا
بيا ... بيا ...
بيا ... بيا ...
انقلاب حنجره كابوس اين و آن شده
اين سيه كاغذهاي ما دشمن دشمنان شده
باورم كن ...
باورم كن ...
اي هم وطن برخيز ...
اي هم وطن برخيز ...
تا كي خواهي خاموشي پذيري
نكند كه ميخواهي خاموش بميري ؟؟؟
بيا برخيز ...
بيا برخيز ...
آزادي در پيش ماست ...
آزادي در پيش ماست ...
برخيز هم وطن برخيز ...
برخيز هم وطن برخيز ...
بيا اين خاك آزاد كنيم
دوباره آسمان غرق فرياد كنيم
بيا ... بيا ... بيا ... بيا ... بيا ...
تا چو كاوه داد كنيم
برخيز تا به الوند
محكم همچون كوه دماوند
برخيز اي هم ميهن
ويران كن سد سيوند
برخيز ...
يا علي ...
برخيز ...
يا علي ...
خوبید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آبجی معصومم ... معصوم نازم حالش بده ... براش دعا کنید که حالش خوب بشه ... .
خدایا ... خدایا قول میدم برگردم به سمتت فقط چیزیش نشه ... خودت شفاشو بده ... قربون مهربونیت ... قربون صفات تنهام تنهاترم نکن ... منتظرم ... منتظرم ... .
براش دعا کنید ... .
منتظرم قاصدکم ... منتظرم ... .
تا بعد ... .
يكي بود، يكي نبود
يكي بود زمين نبود
ديگه آسمون نبود
يكي بود بهار نبود
چله خزون نبود
همه جا خالي خالي
همه جا سكوت مطلق
همه جا پر از سياهي
اما تو اين همه خالي :
يكي بود، يكي نبود
يكي بود ، اول اول
يكي بود ، آخر آخر
يكي بود ، پيدا و پنهون
يكي بود،عزيز تر از جون
اين يك قصه ما:
يك يك بود به خدا
يكي بود تنها خودش
يكي بود دویي نداشت
زن وبچه و ديگه كار نداشت
همدم وهمنفس و يار نداشت
خودشو داشت با خودش
اگه هيچ چيزي نبود
اگه هيچ چيزي نداشنت
اما بغضي تو گلو داشت
اما دردي تو كلامش
اما داغي به دلش بود
بغض يك عالمه حرف بي صدا
كه نگفته با كسي غير خودش
درد تنهايي و بي همنفسي
داغ بودن توي اين بود و نبود
تو كرون بي كرونه دشت تهي
اين يك قصه ما :
خواست ديگه دو تا باشه
تا به اون دوميه
راز سر بسته دنيا رو بگه
بگه آخه چرا تنها بود و هست
بگه اون دوميه جزو اونه
مال اونه شكل اونه مثل اونه
تو كرون بي كرونه شب عدم
يه گوشه سفره آسمون گشود
هر چي گفت راز دلش
آسمون هيچ چي نگفت
مات و مبهوت شد از شعر خدا
بعد آسمون زمينو ساخت
به زمين گفت: بخون
زمينم گفت:چيو؟
به زمين گفت: ببين
زمينم گفت: كيو؟
بيچاره تقصير نداشت
سنگ و شن بود و هوا
و خدا قطره سرشكشو ريخت رو زمين
قطره اشك خدا دريا شد
رود و رود خونه توي صحرا شد
خدا خواست حرف بزنه با دريا
ديد كه دريا به خودش مشغوله
توي دامن مهر زمين مي لوله
و خدا آهي كشيد
و با اون باد و ساخت
و خدا يك كلمه گفت به باد
بعد اون باد نشست
با خودش فكري كرد
يهو ديوونه شد و طوفان شد
آخه حرف خدا رو حالي نشد
خدا دونه آفريد
دونه دونه آفريد
دونه رو تو دل مشت خاك گذاشت
دونه گل شد
دونه سبزه
دونه جنگل درخت
دونه ها هم خدا رو مي فهميدن
مي خواستن برن بالا
تا به خداشون برسن
اما پاشون گرو خاك خدا بود
خدا حيوون آفريد
گونه گونه
دسته دسته
رنگارنگ
حيوونا مي فهميدن
اما خيلي كم كم
مي دونستن خدا هست
اما ذات خدا رو نفهميدن
ندونستن چه طوري با خداشون حرف بزنن
آخه حرفي واسه گفتن ندارن
و بازم اين يك ما تنها بود
با خودش گفت، ديگه آخريشه
من مي خوام، من بسازم
و شروع كرد به كار
خاك و از زمين گرفت
آبو از موج بلند
خاك و آب و گل كرد
و با اون گل، تني ساخت
پيكري ساده و زيبا و شكيل
اند نرمي ، اند سفتي ، اند نور
نرمي رو از باد گرفت
سفتي رو از اين زمين
نور و از ستاره ها
وسعت سينه رو از هفت آسمون
و يه كم از خودشو تو وجودش جا گذاشت
حالا اين پيكره كامل شده بود
خدا هم اسمشو آدمي گذاشت
و خدا گفت: بخوان
آدمي گفت: خدا...
گفت: بخوان
گفت:خدا.......
خدا..............
خدا......................
قصه ما به سر رسيد
اما بازم يكي بود
بعد كل قصه ها
يكي بود يكي نبود
سلام
داداش مهربونم ... دلم واست تنگ شده ... خيلي هواتو كرده ، خيلي تنهام ، دلم برات پر مي كشه .... معصوم تو حالت خوبه مهربون ؟ این شعرم رو تقدیم می کنم به داداشا و آبجیای خوبم ....
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
همه گفتن زندگي يه گذره
مثل يه دوازه هست ....
زندگي يه جاده هست
بايد از جاده گذشت !
زندگي يه جاده هست
و ماها مسافريم ....
تو تك و تاي سفر با دل هم آشنا مي شيم .
نمي دونستم همش خياليه ...
عاشقي يه بازيه ،
آدما تو بازيمون
زندگي هم مي كنيم !!!
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
به نظر شما ما تو زندگي عاشق مي شيم يا تو عاشقي ميايم زندگي مي كنيم و عاشق هم ميريم ؟! ...

راستی بچه ها دوست دارم چهرتون رو ببینم پایه اید عکسامونو بذاریم ؟
† الهه †